امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

روزهای جوجو

سلام جوجوی عزیزم قند عسلم دلم برات تنگ شده   میخوام برات تعریف کنم این هفته چی شد  مامانی برات بگه که چهارنشبه هفته پیش صبح که از خواب پا شدم گلوم میسوخت اولش فکر کردم شاید گلوم خشک شده بعدش با خودم گفتم وقتی خواستم دست و صورتمو بشورم آب نمک غرغره میکنم که اگه سرما خورده باشم بدتر نشه ولی متاسفانه یادم رفت  وقتی اومدم اداره صبحونه با همکارام سیب زمینی سرخ شده خوردیم که متاسفانه گلو دردم رو یادم انداخت طوری که ظهر رفتم خونه صدام گرفته بود عصرش  خاله لیلی و دایی مجتبی اومدن دنبالمون رفتیم خونه مامانم اینا اونجا که صدرا و عسل و مامان صدرا و مامان خودم سرما خورده بودن منم یادم افتاد و رفتم آب نمک غرغره کردم مامانم...
28 مرداد 1393

روزهای امیر مهدی

  پسر قشنگم مست و ملنگم   دلم برا ادا هات تنگ شده وقتی میخوابی خیلی ناز میخوابی تقریبا بیشتر روز رو خوابی و شبها کمتر میخوابی شیطون شدی میخوای اذیت کنی وقتی گشنت میشه که بلوا راه میندازی و وقتی  میخوای شیر بخوری  با حرص شروع میکنی به شیر خوردن وای  که عاشق این حرکتت هستم که با حرص شیر میخوری فقط من چشمات میبینم که چه جوری گرد میکنی  هر وقت میخوام این حرکتت رونشون کسی بدم آروم میشی و دیگه این کار نمیکنی عزیزم پنج شنبه با بابایی رفتیم درمونگاه  اونجا قد و وزنتو گرفتن خانم دکتر هم معاینت کرد و هزار ماشاله همه چیت خوب بود فقط خیلی اسرار داشتن که شیر خودمو بهت بدم هر چقدر هم توض...
22 مرداد 1393

زن

از هنگامی ک خداوند مشغول خلق زن بود 6 روز می گذشت... فرشته ای ظاهر شد و گفت : چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟؟؟!! خداوند پاسخ داد: دستور کار او را دیده ای...؟؟؟ باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، ک همگی قابل جایگزینی باشند... باید بتواند با خوردن غذای شب مانده کار کند... دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد... بوسه ای داشته باشد ک بتواند همه دردهارا , از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند... او میتواند هنگام بیماری خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند... فرشته نزدیک شد و به زن دست زد و گفت: اما پروردگارا او را خیلی نرم آفریدی. خداوند : بله نرم است اما او را سخت هم ...
21 مرداد 1393

محض خنده

ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ، ﯾﻬﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﺩﻭﯾﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ - : ﭼﯿﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺰﻧﻦ ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﺷﺎﻡ ﻭﺍﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﻣُﻬﺮﺕ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﮐﺴﯽ ﻃﻮﺭﯾﺶ ﺷﺪﻩ ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﺑﻮ ﺳﻮﺧﺘﮕﯽ ﻣﯿﺎﺩ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﺟﮏ ﻭ ﺟﻮﻧﻮﺭ ﺩﯾﺪﯼ ؟ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ ! ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺏ ﯾﮑﻢ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﮐﻦ !! ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﺍﻟﻠﻪ ﺍﮐﺒﺮ! (ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ)!!! ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﮐﺎﻧﺎﻻ ﻋﻮﺽ ﻧﮑﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ. ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻮ ﻧﻔﻬﻤﯽ ﺑﭽﻪ ...
20 مرداد 1393

عکسهای گل پسرم

سلام گل پسرم قند عسلم  چقدر دلم برات تنگیده دو ساعت دیگه میام پیشت عزیزم امروز میخوام عکساتو از روز اول تا حالا بزارم تو وبلاگت ولی بزار قبلش از اتفاقایی که افتاده برات بگم  عزیزم روز دوشنبه من و بابایی و مامان بابایی و دایی مجتبی رفتیم آزمایشگاه که آزمایش تیروئید شما رو بگیریم  اونجا آقای دکتر بهمون گفت بچتون مشکوکه به زردی و آدرس یه دکتر رو داد که بریم پیشش و با دستگاه زردی رو مشخص کنه من امیدوار بودم شما زردی نگرفته باشی آخه اصلا از صورت و دست و پات زردی معلوم نبود فقط یه خورده چشمای خوشگلت  زرد شده بود ولی وقتی رفتیم مطب آقای دکتر جمشیدی و با دستگاه تست کرد گفت زردی بالاست روی 11 و نیمه و کلی ما رو نگران ...
13 مرداد 1393

خاطره زایمان پسرم

سلام پسر قشنگم خوبی عزیز دلم الهی که من قربونت بشم خیلی دلم برات تنگیده آخه صبح شما خواب بودی من اومدم سر کار  کاش میتونستم مرخصی زایمان  بگیرم ولی چیکار کنم  که همزمان با دنیا اومدنت  قرار دادم تموم شد و مجبورم بخاطر تمدیدش بیام اداره که خدایی نکرده کارمو از دست ندم هر چند شما پیش مامان بزرگی و خیالم راحته از این بابت  وی خیلی دلتنگتم همش چشمای قشنگت جلو چشمامه  و حالا از خاطره زایمانت بگم عزیزم روز چهارشنبه عصر من و  مامان صدرا و خاله ط رفتیم مهران بابایی خیلی دوست داشت باهامون بیاد ولی خوب باید میموند و فردا صبح زود مامانش رو میاورد پیش ما   من و خاله ها رفتیم خونه خاله لیلی من به دکترم ز...
12 مرداد 1393

عکس های امیر مهدی

پسرم پنجشنبه دوم مرداد 93ساعت 1:10 با قد 49 سانت و وزن 3کیلوو400گرم ودور سر 36 سانت تو بیمارستان امام حسین مهران  که خانم دکتر سمیه عنایتی منو عمل کردن بدنیا اومد  اینم عکساش همزمان که اذان در گوشش میخوندن اذان طهر به افق مهران از رادیو بیمارستان پخش می شد ...
4 مرداد 1393

هوای همو داشته باشیم

هر از گــــــــــــــاهی، با خواهرت ، شوخی کن، دستش بنداز، بغلش کن، برو پشت در قایم شو و بترسونش. داداشتو ، محکم بزن به سَر شونش، هواشو داشته باش. مامانتو ، قلقلک بده تا از خنده نتونه حرف بزنه، کاری کن پیش دوستاش پُزتو بده، کیف کنه از داشتنت. باباتو ، بغل کن، چاییشو تو بده دستش، بگو برات از تجربه هاش بگه، بشین پای حرفش، درد دلش !!! دوستت، اگه تنهاست، اگه غم داره تو دلش، اگه میبینی زل زده به مانیتورش و هر از گاهی میخنده، از اون تلخاش، تو هواشو داشته باش، تو تنهاش نذار... باور کن، روزی هــــــــــــــزار بار میمیره، کسی که فکر میکنه برای کسی مهم نیست... هوایِ همو داشته باشیم، شاید بهــــــــــ...
1 مرداد 1393